خرید بک لینک
الناز صبح از خواب بیدار شد با عجله به طرف دستشویی می رفت که مادر گفت: صبح بخیر دخترم کجا؟ مدرسه تعطیله بگیر بخواب.الناز گفت: تعطیل واسه چی؟ مادر گفت: برو حیاطو ببین! الناز دوید کنار پنجره و دید همه جا سفید سفید شده است. از خوشحالی بالا و پایین پرید،

برچسب: نویسنده: سجاد حسینیان تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:05

از آن روز کار آن ها این شده بود که به بچه هایشان برسند، به آن ها آب می دادند، غذا می دادند، با برگهایشان سایه بان می شدند تا نور خورشید اذیتشان نکند و بچه گیلاس ها هر روز بزرگتر و زیباتر می شدند. حیوانات کوچولو و پرنده ها هم هر روز پیش آن ها می آمدن

برچسب: نویسنده: سجاد حسینیان تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:05

دلش می خواست در جنگل نشیندو شهد از غنچه و گل ها بچیند درون پیله اش چرخید و چرخید درآمد تا که دنیا را ببیند نشستن روی گل ها کار او بود و زنبور عسل همکار او بود دو بال کوچکش را دوست دارم که در پرواز کردن یار او بود برایم هدیه ای از آسمان داد و نق

برچسب: نویسنده: سجاد حسینیان تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:05

صفحه بندی